جملاتی از بزرگان

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1391ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط سرور  | 

با سلام به دوستان و رهگذران وبلاگ ((کلمات قصار))


یه سلام  ویژه به خانم یا اقایی که در پست قبلی کامنت گذاشته بودن و از به روز نکردن وبلاگ ناراحت بودن.علت اصلی بروز نشدن وبلاگم سرعت پایین اینترنت هستش . نمیدونم تا کی ما ایرانیها باید با این سرعت پایین وارد اینترنت بشیم.

باید بگم از وقتی این وبلاگ رو ساختم تاثیر به سزایی روی زندگی خودم هم داشته و اغراق نیست اگه بگم مسیر زندگیم رو تعیین کرده .امیدوارم اگه تاثیری روی بقیه هم داشته اون تغیییر در راه مثبت و تکامل باشه.



با ارزوی موفقیت و کامیابی(سرور)


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1391ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

 

ملت گرائی

 زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
 ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
 موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
 تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
 نماينده انگلستان نشست .
 
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
 هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
 نكرد و روي همان صندلي نشست ..
 
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
 ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
 اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
 
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
 نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
 
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
 در آمد و گفت :
 
شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
 کدام است ؟
 
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
 
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
 دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
 
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
 کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
 ماست نه سرزمين آنان ...
 
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
 سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
 
با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
 تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
 محکوم شد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط سرور  | 


سخنان پندآموز درباره خانواده



نويسنده: عليرضا تاجريان
اشاره: آنچه در پي مي آيد، نقل قولها و ضرب المثلهاي پندآموز درباره خانواده است كه به شما كمك مي كند زندگي بهتري داشته باشيد و به فرزندان شما نيز كمك مي كند تا به ارزشهاي والاتري دست يابند؛ ارزشهايي مانند حقيقت، وظيفه، اعتماد، مهرباني، شادابي، احترام، ادب و عشق كه لازمه زندگي شاد و سعادتمند است.

نقل قولها و ضرب المثلهاي پندآموز درباره خانواده
- ازدواج موفق بستگي به اين دارد كه همسر مناسبي براي خود پيدا كنيد و در ضمن خودتان همسر مناسبي باشيد.
-پروانه اغلب فراموش مي كند كه زماني كرم بوده است.
- هيچ بذري اگر رشد نكند، به درخت تبديل نمي شود.
- به پسرتان يك ماهي بدهيد، امروز شكمش سير مي شود. به پسرتان ماهيگيري بياموزيد، تا همه روزه سير بماند.
- وقتي به هدف مي رسيم كه تلاشمان را با ديگران هماهنگ كنيم.
- اگر سنگهاي ته جوي نباشند، از آب صدايي بلند نمي شود.
- مهم نيست كه به اجداد خود افتخار كنيد، مهم اين است كه به خودتان مفتخر باشيد.
- همه دوست دارند كار مورد علاقه شان را انجام دهند، نه كاري را بايد انجام شود.
- اگر مي خواهيد براي يكسال برنامه بريزيد، ذرت بكاريد. اگر مي خواهيد براي سه سال برنامه بريزيد، درخت بكاريد. اما اگر مي خواهيد براي ده سال برنامه ريزي كنيد، آدم بسازيد.
- به صعود خود ادامه دهيد. ممكن است تا قله قدي بيشتر باقي نمانده باشد.
- زنها را به طرزي كه در يك منازعه ظاهر مي شوند، بشناسيد.
- راه راست براي انجام كار اشتباه وجود ندارد.
- صادق بودن مثل باردار بودن است؛ يا باردار هستيد يا نيستند؛ يا صادق هستيد يا نيستند. حالت ميانه اي وجود ندارد.
- رد كردن و نپذيرفتن به طرز ملايم به مراتب بهتر از اين است كه قولي بدهيد و بر سر آن نايستيد.
- با وجدان خود مصالحه نكنيد.
- مهم تر از آموختن اعداد به بچه ها اين است كه به آنها ارزشها را آموزش دهيد.
- داشتن عقل سليم عين درايت است.
- به جاي اينكه روشهاي قديمي را غلط ارزيابي كنيد، دنبال روشهاي جديد بگرديد.
- به اين عادت كنيد كه براي مردم كارهاي خوب انجام دهيد، بي آنكه بخواهيد آنها شما را بشناسند.
- آموزش و تحصيل علم، توانايي روبه رو شدن با موقعيت هاي زندگي است.
- مي توانيد با نيزه تخت بسازيد، اما نمي توانيد مدت طولاني روي آن بنشينيد.
- بخش قابل ملاحظه اي از كار دنيا با اين فرض اداره مي شود كه اگر يك كاميون پنج تن هستيد، نيازي به رعايت اصول رانندگي نداريد.
- اگر دير به ايستگاه قطار رسيده ايد، شكايت نكنيد كه چرا قطار بدون شما حركت كرده است.
- مشكلات خود را بر ماسه ها بنوسيد و امتيازاتتان را بر مرمر.
- موقعيت بدون افتخار شبيه غذاي بدون نمك است؛ گرسنگي را رفع مي كند اما خوشمزه نيست.
- نگران اينكه ديگران درباره شما چه فكر مي كنند، نباشيد.
- اشكال مسابقه موش دواني اين است كه حتي اگر برنده شويد، هنوز موش هستيد.
- كساني كه فرصت استراحت پيدا نكنند، دير يا زود فرصت بيماري پيدا مي كنند.
- انسان عاقل كسي است كه از تقصيرات ديگران بگذرد، اما تقصيرهاي خود را به ياد داشته باشد.
- انسان مدير كسي است كه پيش از ديگران از خود سئوال كند.
- ذهن شما مثل يك جريب زمين است؛ مراقب آن باشيد؛ كار سخت به زراعت مي ماند، مطالعه خوب شبيه كود است و نظم و ترتيب در حكم داروي ضد آفات.
- هميشه چونان يك اردك باشيد، ظاهر آرام و باطن پرتقلا.
- كسب و كار مانند بازي تنيس است؛ كسي كه خوب سرويس بزند به ندرت مي بازد.
- ماهي اگر دهانش را بسته نگه دارد، گرفتار نمي شود.
- كسي به كمال صددرصد نمي رسد اما همه ما مي توانيم در جهت كمال قدم برداريم.
- دشواري دوام نمي آورد، اما انسان سخت كوش پردوام است.
- دو مرد از پشت ميله هاي زندان نگاه مي كردند يكي به خاك نظر داشت و ديگر به ستاره ها.
- اگر در وهله نخست موفق نشديد، بار ديگر سعي كنيد.
- هرگز شكست نخوردن، موفقيت نيست. موفقيت واقعي اين است كه پس از زمين خوردن دوباره به روي پاي خود بلند شويد.
- ممكن است اگر دستتان را به طرف ستاره ها دراز كنيد، آنها را به چنگ نياوريد، اما مطمئناً دست شما از خاك هم پر نخواهد شد.
- گوش دادن را بياموزيد؛ فرصت مناسب گاه با صداي آهسته دق الباب مي كند.
- خنده بهترين دواهاست؛ هم خودتان بخنديد و هم ديگران را قلقلك بدهيد.
- رمز موفقيت در گفتگو اين است كه هم در مقام مخالفت حرف بزنيد و هم بگذاريد كه در مقام مخالفت با شما بگويند.
- اشخاص را مي توان به سه دسته تقسيم كرد؛ آنهايي كه به اتفاق حوادث كمك مي كنند، آنها كه به اتفاق افتادن حوادث مي نگرند و آنهايي كه از اتفاق افتاده حيران مي شوند.
- همدردي هرگز بي مورد نيست، مگر همدردي با خود.
- خوشبختي رسيدن به خواسته نيست، خوشبتخي، حفظ آن چيزهايي است كه در اختيار داريد.
- ناراحت بودم كه چرا كفش ندارم، تا اينكه در خيابان كسي را ديدم كه پا نداشت.
- لبخند بزنيد، ديگ زودپز اگر وسيله تخليه بخار نباشد، بي استفاده است.
- نمي توانيد مانع پرواز پرنده اندوه بر فراز سرتان شويد، اما مي توانيد به او اجازه ندهيد كه روي سرتان فرود آيد.
- تنها راه داشتن دوست اين است كه خو يك دوست باشيد.

نكته هاي گهربار در برخورد با فرزندان
- از همان كودكي با فرزندان خود از ارزش مهرباني و محبت حرف بزنيد.
- با كودكان خود از زيبايي طبيعت حرف بزنيد.
- در عين محبت كردن به فرزندان به آنها نظم و انضباط را آموزش بدهيد.
- فرزندان خود را تشويق كنيد تا براي خود دوستاني اختيار كنند، بدانيد كه داشتن دوستان خوب يكي از نعمت هاي بزرگ است.
- كانالهاي ارتباطي و صحبت را با فرزندان خود باز نگه داريد.
- فرزندانتان را به دليل رفتار بد آنها از سفر غذا محروم نكنيد.
- شرايطي فراهم سازيد كه فرزندانتان از كودكي خود لذت ببرند.
- انجام دادن بعضي از كارها را به فرزندان خود واگذار كنيد؛ آنها را به بازار ببريد و بگذاريد كه چك و چانه بزند.
- به فرزندان خود آزادي عمل بدهيد.
- دخترتان را به پختن غذا، شيريني و چيزهاي ديگر تشويق كنيد، مهم نيست كه يك يا چند بار غذايتان را بسوزاند.
- به فرزندان خود انگيزه بدهيد؛ به او كمك كنيد تا به روياهايش تحقق بخشد. اگر دلش مي خواهيد دكتر، مهندس يا خلبان شود، با تمام وجود او را به اين كارها تشويق كنيد.
- طرز درست خرج كردن پول را به فرزندان خود آموزش دهيد؛ به آنها بگوييد كه پول به خودي خود از زمين نمي رويد.
- وقتي فرزندانتان بزرگ مي شوند، امكان اينكه دوستان ناباب پيدا كنند، وجود دارد. آنها را در انتخاب دوست ياري دهيد؛ به آنها بگوييد كه در دل آرزوي موفقيت او را داريد. بگذاريد بدانند كه اگر به توصيه هاي شما گوش دهند، كاري به سود خود انجام داده اند.
- به هنگام ازدواج آنها را راهنمايي كنيد؛ در اين كار ادب و حوصله به خرج دهيد؛ به آنها كمك كنيد تا بهترين همسر را براي خود بيابند و به ترجيحات آنها احترام بگذاريد.
- پدر و مادري كردن وظيفه ساده اي نيست. تنها يك نوع سرپرستي خوب وجود ندارد. كسي هم نمي داند كه بهترين طرز پدري كردن و در حق فرزندان كدام است. تنها كاري كه از ما ساخته است اين است كه بهترين و بيشترين تلاش خود را بكنيم. توجه داشته باشيد كه به هر صورت كنترل بر فرزندانمان را از دست مي دهيم؛ بايد به تدريج از آموختن ادب و نظم و ترتيب به سراغ اطمينان و اعتماد برويم.
- مهرباني را فراموش نكنيد و از كنار تقصيرات جزيي آنها بگذريد.
- فرزندان شما در فاصله تولد تا هيجده سالگي بايد با مفاهيم «عشق، انضباط و احترام» آشنا شده باشند؛ اگر بتوانيد در 100 ماه نخست زندگي اين ها را به آنها آموزش دهيد، بدانيد كه در كار تربيت فرزندانتان موفق بوده ايد.

منبع:
راه هاي ساده براي زندگي سعادتمند، پرومود بترا، وي جي بترا، ديويا ارورا، ترجمه مهدي قراچه داغي، نشر نخستين، تهران، 1380


+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

کار امروز به فردا مسپار

 

 
ورده اند که در روزگاران قديم ، مرد تنبلي زندگي مي کرد که در کارهاي زندگي خود سستي مي کرد و همواره کار امروز را به فردا / و کار فردا را به پس فردا مي انداخت . تنبلي او تا بدان پايه بود که او حتي کارهاي بسيار کوچک را که انجامشان نياز به زحمت زياد نداشت ، پشت گوش مي انداخت و با خود مي گفت : " حالا ولش کن . وقت بسيار است و بعدا ً آن را انجام مي دهم ! " و کارهاي کوچک مي ماند تا با کارهاي کوچک ديگر درهم مي آميخت و مشکلات بزرگ درست مي کرد . از قضاي روزگار ، در کنار خانه اين مرد ، درختچه اي کوچک روئيده بود که شاخه هايش پر از خارهاي تيز و برنده بود . درختچه اي بي بار و بي بو و بي خاصيت که فقط خار خود را به دست و پاي اين و آن فرو مي کرد . از آنجا که اين درختچه ، سر راه مردم روئيده بود و هر روز گروه زيادي از كنار آن رفت و آمد مي کردند ، باعث آزار و اذيت مردم بود . لباسهاي مردم به خارهاي تيز اين درختچه گير مي کرد و پاره مي شد . رهگذران هر روز به آن مرد تنبل تذکر مي دادند که اين درختچه بي مصرف را از کنار در خانه خود بردارد . مرد تنبل در پاسخ آنها مي گفت : " چشم . حتماً فردا آن را از ريشه در مي آورم و دور مي اندازم . " اما فردا مي رسيد و باز درختچه سر جايش بود . مردم دائم به او تذکر مي دادند و او هم هميشه قول مي داد که فردا آن را از ريشه درآورد .
روزها و هفته ها و ماهها گذشت و درختچه قوي تر و پر شاخ و برگ تر شد و خارهاي بيشتر و محکمتري به بار آورد . مرد تنبل قصه ما هم روز به روز تنبل تر مي شد . درختچه آنقدر بزرگ شده بود که بريدن آن و يا از ريشه درآوردنش ، نياز به توان و زحمت بسيار داشت که از مرد تنبل ساخته نبود . بالاخره کار به جايي رسيد که مردم به او گفتند : " اگر درخت خاردار را هرچه زودتر از سر راه برنداري ، از تو شکايت مي کنيم ". عاقبت همين طور شد و مردم در نزد حاکم شهر از او شكايت كردند . حاکم دستور داد كه مرد را بياورند . حاکم به او گفت : " اي مرد تنبل که آوازه تنبلي ات در تمام شهر پيچيده است ، چرا آن درخت خاردار را از کنار خانه ات بر نمي داري ؟ چرا باعث اذيت و آزار مردم مي شوي ؟ مگر نمي بيني که هر روز گروهي لباسهايشان پاره و دست و پايشان زخمي مي شود . چرا به اين همه اعتراض مردم توجه نکرده و تاکنون آن را از بين نبرده اي ؟ " مرد تنبل گفت : " من که به همه معترضان گفته ام که آن درخت را هرچه زودتر خواهم بريد . " حاکم گفت : " اما مردم مدعي هستند که مدتهاست از تو درخواست کرده اند و تو هميشه امروز و فردا کرده اي . اين زمان آنقدر طولاني شده که يک بوته ضعيف و کوچک ، به يک درخت تناور و بزرگ تبديل شده است . " مرد تنبل گفت : " چشم ! ديگر تکرار نمي شود . همين فردا آن را قطع خواهم كرد . "
حاکم خنديد و گفت : " اي مرد ، دست از تنبلي بردار . چرا فردا ؟ همين امروز اين کار را انجام بده تا خيال مردم آسوده شود . به تو نصيحت مي کنم كه در تمام کارهاي زندگي ات دست از امروز و فردا گفتن برداري . از من بشنو و هيچوقت انجام کارها را چه بزرگ و چه کوچگ به فردا موكول نکن . پس هم اکنون برو و آن درخت خاردار را قطع كن ."
چند نفر که براي شکايت از مرد تنبل نزد حاکم آمده بودند ، به تنبلي ها و امروز و فردا گفتن هاي مرد تنبل مي خنديدند و او را مسخره مي کردند . يکي از آنها گفت : " اين فردي که من مي شناسم ، اصلاح شدني نيست . او به تنهايي نمي تواند اين درخت را ببرد . بايد دست به دست هم بدهيم و آن درخت را ببريم و ريشه اش را بسوزانيم تا خلق خدا آسوده خاطر شوند. "
مرد تنبل از اين حرف بسيار ناراحت شد و گفت : " حالا که درباره من اين طور فکر مي کنيد ، من همين الان مي روم و به تنهايي آن درخت را قطع مي كنم ".
مرد تنبل اين را گفت و به خانه رفت . تبري برداشت و به جان درخت خاردار افتاد . چند ضربه که به درخت زد ، متوجه شد که بريدن آن درخت ، کار بسيار دشواري است . تنه آن انگار از آهن بود و تبر به آن فرو نمي رفت . عرق از سر و روي مرد تنبل جاري شد و همچنان ضربه پشت ضربه بر تنه درخت فرود مي آورد . بالاخره با تلاش فراوان توانست آن درخت را ببرد . حالا مانده بود ريشه آن که بسيار دشوارتر از بريدن آن بود . مرد تنبل مشغول کار بود که ديد همسايه هايش بيل و کلنگ در دست به کمکش آمده اند . آنها آمدند و گفتند : " تو درخت را بريدي و حسابي خسته شده اي . ريشه را ما در مي آوريم . " همسايه ها با کمک هم ، ريشه درخت را درآوردند و سوزاندند و مردم محل از آن پس با خاطري آسوده از آن مسير مي گذشتند .

پندها:
اهمال‌كاري يا تنبلي يعني به آينده محول كردن كاري كه تصميم به اجراي آن گرفته‌ايم. به طور كلي، به تعويق انداختن كار، رفتاري ناپسند و ناراحت‌كننده است كه پيامدهاي ناخوشايندي در بر دارد و هرگز نمي‌توان از تاخير در انجام كارها، به تصور و گمان بهتر ارائه كردن آنها دفاع كرد. اهمال‌كاري به هر شكلي كه باشد، رفتاري نامطلوب و نكوهيده است كه بتدريج در وجود انسان به صورت عادت درمي‌آيد. پس با آن مبارزه كنيد، زيرا پيامدهاي تاخير در كار، براي خود شخص نيز رنج‌آور است و احساسي كه از اين تاخير در او ايجاد مي‌شود، علاوه بر زيان‌هاي پيش‌بيني شده و نشده، شرمساري و بيزاري از خويشتن را نيز در بر دارد.
از كار كردن نهراسيد و تنها به خوب ارائه كردن آن توجه نداشته باشيد چون هميشه قضاوت درباره كار انجام نشده پوچ و بي‌حاصل است.

 

 

عشق زياد سبب رنج و زحمت مي شود

 

 

باغبان با ذوق و سليقه اي بود که باغ بسيار مرتب و زيبايي داشت و انواع گلهاي زيبا و خوشبو را در آن پرورش مي داد . او با آنكه پير بود ، هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب در باغ قدم مي زد و از هواي تازه صبح لذت مي برد . او صبح زود به چمنهاي سبز و گياهان و گلها خيره مي شد و عطر خوش آنها را استشمام مي کرد . لذا هميشه سرخوش و با نشاط بود . به همين خاطر ، دوستانش او را پيرمرد زنده دل مي ناميدند . مانند مردم ديگر ، او نيز اعتقاد داشت کسي که هر روز صبح زود از خواب بيدار شود و چند دقيقه اي کنار گلها و گياهان قدم بزند ، هرگز پير نخواهد شد و هميشه شاد و زنده دل باقي خواهد ماند .
باغبان در باغ خود ، انواع گلها را جمع کرده بود و از ميان همه آنها شيفته بوته گل سرخ بود که گلهاي آن زيباتر و خوش بوتر از گلهاي ديگر است . او هر روز به آن خيره مي شد و گلهاي آن را يک به يک مي بوئيد و با خود مي گفت : بلبلها حق دارند که عاشق گل سرخ شوند . گلهاي سرخ ، لذت زندگي و شادي بخش روح و روان هستند . يک روز صبح قبل از طلوع آفتاب ، در حالي که باغبان در باغ قدم مي زد ، به بوته گل سرخ مورد علاقه اش رسيد . او متوجه شد يک بلبل روي شاخه بوته گل سرخ نشسته و گلبرگهاي آن را يکي يکي مي کند . بلبل سرش را در گلبرگها فرو مي برد و آواز مي خواند . او طوري نگاه مي کرد که گويي از بودن در کنار گل ، خوشحال است . بلبل آواز مي خواند و گلبرگها را يکي يکي مي کند تا اينکه تمام گل را پرپر کرد .
باغبان پير ، مدتي آرام ايستاد و به آواز بلبل گوش داد . از ديدن شادي بلبل درکنار گلها خوشحال شد . اما براي گلبرگهاي گل که اطراف بلبل پراکنده شده بود ، ناراحت بود . بعد از مدتي پرنده فهميد که باغبان او را تماشا مي کند ، پرواز کرد و رفت .
روز بعد باغبان دوباره همين اتفاق را مشاهده کرد . ديد که بلبل درحالي که گل را پرپر مي کند ، آواز مي خواند و با ديدن پيرمرد ، پرواز مي کند و مي رود .
باغبان با ديدن پرپر شدن گل عزيزش ، غمگين شد و با خود گفت بلبل حق دارد که عاشق گل سرخ باشد ، اما گل براي ديدن و بوئيدن است ، نه پرپر کردن / اين دور از انصاف است ، من زحمت زيادي کشيدم تا اين گلها را پرورش دادم . چرا بايد بلبل آنها را از بين ببرد ؟ روز سوم او بلبل را ديد كه آواز مي خواند و با گل سرخ و گلبرگهاي پراكنده روي زمين ، صحبت مي كند . عصباني شد و گفت : مجازات بلبلي که از آزاديش سوء استفاده کند ، قفس است . او زير بوته گل سرخ ، تور پهن کرد و بلبل را به دام انداخت و او را در قفس زنداني کرد . آنگاه گفت :
تو قدر آزادي خودت را ندانستي ، پس حالا بايد در اين قفس بماني تا بفهمي عاقبت کندن گلبرگ هاي گل چيست ؟ بلبل به زنداني بودن خود ، معترض شد و گفت : " دوست عزيز ، من و تو عاشق گل سرخ هستيم . تو گلها را پرورش مي دهي و مرا خوشحال مي کني ، در عوض از آواز خواندن من لذت مي بري . من نيز مي خواهم مانند تو آزاد باشم و در باغ گردش کنم . دليل تو براي زنداني کردن من چيست؟ اگر مي خواهي آواز مرا بشنوي ، لانه من باغ توست و من شب و روز در آن چهچهه خواهم زد. اگر زنداني کردن من دليل ديگري دارد ، خواهش مي کنم به من بگو؟ "
باغبان پاسخ داد : " تا آنجا که مربوط به آواز و چهچهه باشد ، من با تو موافقم . اما تو شادي مرا با صدمه زدن به گلهاي عزيزم بر هم زده اي . وقتي تو آزاد هستي و آواز مي خواني ، انگار کنترل خودت را از دست مي دهي و گلهاي مرا پرپر مي کني. اين مجازات به خاطر انجام کار بد توست تا درس عبرت براي ديگران باشي."
بلبل گفت : " اي مرد بي انصاف ، تو با زنداني کردن من ، قلب مرا مي شکني و روح مرا آزار مي دهي . آن وقت از مجازات حرف مي زني ؟ آيا فکر نمي کني که گناه تو بيشتر است ؟ چون تو قلبي را شکستي ، حال آنکه من فقط يک گل را پرپر کردم . "
حرفهاي بلبل ، باغبان را خيلي تحت تاثير قرار داد . او آنقدر از جواب پرنده خوشش آمد که آن را آزاد کرد . بلبل پرواز کرد و روي شاخه اي از بوته گل سرخ نشست و به پيرمرد گفت: " چون تو به من خوبي کردي ، من هم مي خواهم آن را تلافي کنم. يک ظرف پر از سکه هاي طلا زيرزمين وجود دارد و درست در همان جايي که ايستاده اي دفن شده است. آن را بردار و خوشحال باش . "
باغبان زمين را کند، ظرف طلا را يافت و به پرنده گفت: " تعجب مي کنم که تو ظرف زيرزمين را ديدي ، اما دامي را که براي تو پهن کرده بودم ، نديدي . "
بلبل گفت : " اين مسأله دو دليل دارد. اول آنکه عليرغم دانايي ، ممکن است يك موجود به علت برخي موقعيت هاي پيش بيني نشده که ما آن را تقدير مي ناميم ، گرفتار شود . دوم آنکه من عاشق طلا نيستم ، لذا وقتي آن را مي بينم ، به آن اهميتي نمي دهم . اما به خاطر اين که عاشق گل سرخ هستم ، آن قدر شيفته آن شدم که تمام حواسم به بوته گل سرخ بود و متوجه دام تو نشدم . هر چيزي که از حد خودش تجاوز کند ، سبب رنج و زحمت مي شود ، حتي عشق زياد هم مي تواند اين نتيجه را داشته باشد .
بلبل اين حرفها را گفت و پرواز کرد و رفت تا زيبايي گلها را تحسين کند .


پندها:
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
ني آن چنان سيلي است اين کش کس تواند کرد بند
ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلي
حال دل بي ‌هوش را هرگز نداند هوشمند
بيزار گردند از شهي شاهان اگر بويي برند
زان باده‌ ها که عاشقان در مجلس دل مي‌ خورند
خسرو وداع ملک خود از بهر شيرين مي ‌کند
فرهاد هم از بهر او بر کوه مي ‌کوبد کلند


 

حواست باشد، خدا پاره آجر به سمتت پرتاب نکند!

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت .
ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان ، يک پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختي تنبيه کند ….
پسرک گريان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جايي که برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند . هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسي توجه نکرد . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم . ”
” براي اينکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم ”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ...برادر پسرک را روي صندلي اش نشاند ، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ….

نکته ها:

در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند ….اما بعضي اوقات زماني که ما وقت نداريم گوش کنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب کند

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

ببخشید نشناختمت!

 

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی داشت. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟




فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت.......!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط سرور  | 

پايان نامه خرگوش!

 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

پايان
----------------------
نتيجه :
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

 

((شکلات تلخ))

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط سرور  | 

عاشقانه ترین دعایى كه به آسمان رفت


یك روز كاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه كردم و دیدم كاملاً براى تدریس آماده ام. اولین كارى كه باید مى كردم این بود كه مشق هاى بچه ها را كنترل كنم و ببینم تكالیفشان را كامل انجام داده اند یا نه

هنگامى كه نزدیك تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم كه تكالیفش را انجام نداده است. او سعى كرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان كند كه من او را نبینم. طبیعى است كه من به تكالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این كامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس كه در عمرم در چهره كودكى ندیده بودم، نگاهم كرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش كنم، واسه این كه مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سكوت كلاس را شكست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود كه او كنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محكم حلقه كردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یك از بچه ها تردید نداشت كه "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید كه مى ترسیدم قلب كوچكش بشكند. صداى هق هق او در كلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشك و ساكت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى كردند.

سكوت سرد صبحگاهى كلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود كه مى شكست. من بدن كوچك تروى را به خود فشردم و یكى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال كاغذى را بیاورد. احساس مى كردم بلوزم با اشك هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشكم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى كه دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بكنم؟"

تنها فكرى كه به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده كه برایت مهم است ... با او گریه كن." انگار ته زندگى كودكانه او داشت بالا مى آمد و من كار زیادى نمى توانستم برایش بكنم. اشك هایم را قورت دادم و به بچه هاى كلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا كنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

 

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم كرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه كرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها كرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى كه براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود كه مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و كمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا كرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى كرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه كند و با چهره ی مرگ كه انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى كه مى خواستم بخوابم از خداوند تشكر كردم از اینكه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته كه طرح درسم را كنار بگذارم و دل شكسته یك كودك را با دل خود حمایت كنم ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط سرور  |