|
|
|
|
@@@@عشق و ازدواج@@@@ شاگردی از استادش پرسید ))عشق چیست؟)) نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " ((دوستان نظرات شما با عث دلگرمی منه پس لطفتون رو از من دریغ نکنید.)) متشکرم، سرور
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1384ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
این آوی اژدهایست که از ویرانه ها محافظت می کند تو از کدامین سیاره کهکشان راه شیری قدم به درون قلعه متروک من گذاشتی و احساسی غریب را میان قطب های ابری درونم رعد و برق زدی. می شکنم قلب سفالینم را تا هنوز به دست ناجوانمردی هفت پاره نشده. ****** حین موقع پس رفتن ابرهاست آری قطره اشکی نثار این تنهایی چکیده بر لوحه ((م))...((ع))....((ش))...((و))....((ق)) از: ن – ش - س
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
محبت هر گاه مهر به شمااشاره می کند،دنبالش بروید. حتی اگر گذر گاهش سخت و ناهموار باشد. و وقتی بالهایش شما را در بر می گیرد،اطاعت کنید. حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند. و اگر با شما سخن گفت، او را باور کنید. گرچه صدایش رویاهای شما را برآشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند. *** زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند ،شما را به صلیب می کشد . شما را می پرورد ،شاخ و برگ فاسد را هرس می کند و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگی تان می رود ،سر شاخه های نازکی که جلوی آفتاب می لرزد نوازش می کند . همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو رفته می رسد وآن را در آرامش شب تکان می دهد. *** چون دسته های درو شده گندم ،شما را در آغوش می گیرد. و شما ر می کوبد تا عریان شوید و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید . و می ساید تا مثل برف سفید شوید. و می ورزد تا نرم شوید. آنگاه شما را به آتش مقدس می سپارد ، تا نان مقدس شوید،بر خان مقدس خداوند. *** مگر اینکه بترسید و دست از کوشش برای اطمینان و لذت مهر بردارید .آنگاه بهتر است که برهنگی خود را بپو شانید و از کشتزار محبت به جهانی دور بروید ،جایی که می خندید ولی نه تمام خنده را و می گریید،نه تمام اشک را.اگر مهر می ورزیدید نگویید: )) خدا در قلب من است .)) بلکه با آزادی بگویید: ((من در قلب خدا هستم.)) برگرفته از کتاب پیامبر ((جبران خلیل جبران))
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||