تبليغاتX
کلمات قصار
جملاتی از بزرگان

باز هم يه بعد از ظهر جمعه ديگه........باز هم يه حس

 

غريب.........دلتنگي .....غم......باهاش رفيقم

 

 

جمعه

 

چرا باز هم غم؟

 

چرا باز دلشوره هاي دمادم ؟

 

 

پسينگاه جمعه.

 

 

همان لحظه هاي هبوط!!!!

 

همان وقت ميلاد آدم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

از خداصدا نمی رسد

از خدا صدا نمی رسد

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست!

نامی از زمین واز بشر شنیده اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

این غباَر محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در دل فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست!

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که می رسد زگرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست!

ای ستاره ای که پیش دیده منی!

باورت نمی شود که در زمین

هر کجا به هر که می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است!

آنکه با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است!

ای ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه صادقانه با تو درد دل کند

های های گریه شبانه است!

ای ستاره باورت نمی شود:

در میان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است!

ای ستاره باورت نمی شود:

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بیکرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست:

رنگ چهره زمین پریده است!

آن شقایق شفق که می شکفت

عصرها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی وکبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و اتش به آسمان رسیده است

ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره ای ستاره غریب!

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست!

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس!

بیش از این مپرس.

ای ستاره ای ستاره غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

غصه سیاه مردم زمین

بست راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو!

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو می چکد!

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

در گلو شکسته می شود......

شب بخیر

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

سلام دوستان عزیز

 

آپ جدید م روبه کلمات قصار نویسنده لبنانی (جبران خلیل جبران) اختصاص دادم امیدوارم که از خوندن این جملات لذت ببرید.

 

 

عشق ،جز به خود ،به دیگران ،نه چیزی می دهد

ونه چیزی می ستاند

نه مالک است نه مملوک

عشق،تنها برای عشق کافی است.

 

******

 

و تنها یک دم از سخن گفتن باز ایستادم

آن لحظه که از من پرسیدند

تو کیستی؟

 

******

 

مقام نشانه ی بزرگی نیست

انسان والا کسی است که از پست و مقام

دوری جوید.

 

******

 

زمانی که به کاری مشغولی

وجودت همانند نی لبکی است که از میان آن

نجوای زندگی به اهنگ بدل می گردد

 

******

 

خداوند روح آدمیان را با دو بال آفرید

تا همچون فرشتگان

بر بلندای اسمان عشق و آزادی

به پرواز در آید.

 

******

 

 

بهای انسان به دانش و کردار نیکوی اوست

نه رنگ و مذهب و نژاد و خاندان  او

 

*****

 

 

مرا می گویند:

اگر دیدی برده ای به خواب رفته است

بیدارش نکن

چرا که شا ید آزادی را در رویای شیرین خود می بیند

و من به آنها می گویم:

اگر دیدید که برده ای به خواب رفته است

بیدارش کنید

و آزادی را برایش بازگو نمایید

 

******

 

 

من شاعر و نقاشم

شاعر و نقاشی خوب.

به اشعار و نقاشی هایم عشق می ورزم.

اگر احساس که در این کار موفق هستم

در خیابان آن را فریاد خواهم کرد.

 

*****

 

تمام آنچه د رخلقت است.در شما نیز وجود دارد

و هر آنچه در نهاد شماست .در خلقت نیز نهفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

ابر بهاری

 

از وقتی قدم به خیابان خلوت دلم گذاشتی ،شلوغی عشق را نوید

 

 دادی و به این جاده بن بست بی انتهایی کشیدی.

 

آن لحظه یادت هست که نگاهایمان به هم گره کور خورد و تا ابرها

 

پس نرفتند آن گره گشوده نشد.

 

نمی دانم در آن لحظات که عاشق بود که معشوق ،ولی خوب می دانم

 

که دل به دل راه دارد.

 

از آن به بعد تو را ذره ذره و جودت را همچون ذرات و جودم درک کردم

 

ولی افسوس که تو چه زود همچون گذر آن ابر بهاری آمدی و رگبار تند

 

عشقت را فروچکیدی و تمام شدی.

 

حال خوب می دانم که من عاشق هستم و تو معشوق

 

دوست دارم وجودت را از قطره قطره اشکم پر کنم تا در بهاری دیگر

 

بیایی و بر من بباری.

 

 

((من که خود پاک تر از واژه ی عصمت بودم

 

 

 جذبه  چشم  تو ناچیزم کرد))

 

 

س.م

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط سرور  |