|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز اول از همه به دلیل دیر آپ کردن از تمامی دوستان که بهم سر می زدین و وبلاگم رو به روز نمی دیدن عذر خواهی می کنم دوم اینکه این آپ رو اختصاص دادم به سخنانی طنز از بزرگان سوم اینکه خوشحال می شم در مورد سخنان نظر بدید *براي كك ها تفاوتي نمي كند كه روي بدن يك نابغه بنشينند يا يك آدمِ معمولي. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
بهتر است عشق را به خانهتان دعوت كنيد! خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند. عشق اين روزها روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند عشق يعني؟ به کودکي گفتند عشق چيست؟ گفت:بازي. به نوجواني گفتند عشق چي ست؟ گفت:رفيق بازي. به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت: پول و ثروت. به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت: عمر. به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت. آهي کشيد و سخت گريست فاصله فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد اوج هميشه تو يه ارتفاعي از جو ديگه ابري وجود نداره! اگه يه وقت آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه ي کافي اوج نگرفتي
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 تیر1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||