تبليغاتX
کلمات قصار
جملاتی از بزرگان
كهن ترين دست نوشته
تن آدمي كهن ترين دست نوشته است ، كه به دست خداوند نوشته شده است .
شما انتخاب نكرده ايد كه دودست يا دو چشم يا يك دهان داشته باشيد .
والدين شما هم نظري در باره نحوه طراحي بدنتان نداده اند.
اگر به بدن خود نگاه كنيد اغلب اعضاء را جفت مي بينيد.
اما در مركز صورت شما عضوي يگانه وجود دارد.
دهان ، زبان شما ، جايي كه مي توان از آن معناهاي بزرگ را بيان كرد.

كسي كه سخن مي گويد :
دوبار بايد ببيند .
دو بار بايد بشنود و بيانديشد .
دوبار بايد تمركز كند.
دوبار بايد به كار بندد.
همه قرباني زبان خويشيم . عضوي كه آرام پذير نيست . به ندرت پيش از تكلم مي انديشيم . " حتي در خواب هم حرف مي زنيم ".
براي شنيدن نواي هستي درون دو مانع وجود دارد . اول اصواتي كه خود ايجاد مي كنيم و دوم صداهاي دنياي بيرون . قلمرو سكوت ، منبع اصوات اول را كه در اختيار شماست خاموش مي كند.
هنگام شنيدن نواي درون به ديگران گوش نمي سپاريد.
اصوات بسياري در درون و بيرون شماست.
قلمرو سكوت ،‌ آرامشي است براي تنها و پر كارترين عضو اختياري بدن ،‌ يعني زبان .

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط سرور  | 

 

**********************************************

غرور

يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند وانها  آرام بر روي زمين افتادند.شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجا ل اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.

ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.

 

 

 

پاره اجر

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت ناگهان از بين دو اتو مبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسر بچه آجري به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد.مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،جايي که برادر فلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود جلب کن. .پسرک گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند.برادر بزرگم از روي صندلي چرخ دارش به زمين افتاد و من زور کافي براي بلند کردنش ندارم.براي اينکه شما را متوقف کنم،ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم. مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذرخواهي کرد؛برادر پسرک را بلند کرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به آرامي به راهش ادامه داد .در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به سويتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند،اما بعضي وقت ها،زمانيکه ما وقت نداريم گوش کنيم،او مجبور مي شود پاره آجري به سوي ما پرتاب کند.اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه.

******************************* ******************

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط سرور  |