|
|
|
|
|
معــجزه ي بــــاران !
آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم. این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
قابل توجه قورباغه های (( سبز ))!!!
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند
از دشمنان برند شكايت به دوستان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
![]() پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند. پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد. پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟ پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد... در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند. پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||
|
|
|
|
|
یک ناخدای تحصیلکرده و یک خدمه پیر بیسواد در یک کشتی با هم کار میکردند. پیرمرد هر شب به کابین ناخدا میرفت و به حرفهای او گوش میداد. یک روز ناخدا از پیرمرد پرسید: آیا درس زمین شناسی خوانده است؟ پیرمرد پاسخ داد: نه. ناخدا گفت: پس تو یک چهارم عمر خود را از دست دادهای. پیرمرد خداحافظی کرد و در حالی که به اتاق خود میرفت با خودش به این فکر میکرد که ناخدا فرد تحصیلکردهایست و حتماً چیزی که در مورد آن صحبت میکند واقعیست. پس من یک چهارم عمرم را از دست دادهام.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط سرور
|
|
||